الهی ! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر
راهی، مؤمنان را گواهی، چه بود که افزائی و نکاهی؟
الهی! چه
عزیز است او که تو او را خواهی ور بگریزد او را در راه آیی، طوبی آنکس را که تو او
رایی. آیا که تا از ما خود کرایی؟
الهی ! جدا ماندم از جهانیان، به
آنک چشمم از تو تهی و تو مرا عیان، خالی نیی از من و نبینم رویت، جانی تو که با
منی و دیدار نیی، ای دولت دلو زندگانی جان، نادریافته یافته و نادیده عیان یاد تو
میان دل و زبانست و مهر تو میان سر و جان، یافتِ تو روز است که خود برآید ناگاهان،
یابنده ی تو نه به شادی پردازد نه به اندُهان، خداوندا! به سر مرا کاری از آن
عبارت نتوان، تمام کن بر ما کاری با خود که از دو گیتی نهان.
|